شمس الدين حافظ

618

سفينه حافظ ( فارسى )

3 - ماهى چو تو آسمان ندارد * سروى چو تو بوستان ندارد با روى تو آفتاب ديدم * نيك است و ليكن آن ندارد از حسن تو چون كنم حكايت * كز هيچ صفت نشان ندارد حيران شده‌ام كه هيچ وصفى * در خورد رخت بيان ندارد مرغى كه سوى تو كرد پرواز * ديگر سر آشيان ندارد هر دل كه ز جان نداردت دوست * ميدان بيقين كه جان ندارد از بهر دلم كدام تيرست * كابروى تو در كمان ندارد چشمت نظرى بما نينداخت * مست است و سر جهان ندارد منظور شهنشه است و از ناز * پرواى شكستگان ندارد سلطان زمانه ناصر الدين * شد معتصم « 1 » او بعز و تمكين 4 - شاهى كه پناه ملك و دين است * در خورد هزار آفرين است نوباوهء خاندان ملك است * گلدستهء بوستان دين است هم نسل شهنشه زمان است * هم نقد خليفهء زمين است آثار و دلايل سعادت * تابنده چو نورش از جبين است در ملك جهان بفرّ شاهى * انصاف كه كوكب يقين است در خاتم قدر او نهفته * فيروزهء چرخ در نگين است تيغش به ميان كفر و اسلام * سديست و ليك آهنين است آنجا كه كمال رفعت اوست * خورشيد فلك چو خوشه چين است جايى كه شكوه شوكت اوست * گردون چه بود چه جاى اين است كلك از كف دست اوست در بار * شمشير ببازويش سزاوار 5 - اى سايهء رحمت الهى * وى غنچهء باغ پادشاهى هرگز به شمايل تو سروى * نارسته ز بوستان شاهى

--> ( 1 ) چنگ‌زننده به دامن كسى ، پناه برنده .